پیوستگاناین چه پیوندی است که نه برپایه ی سودانگاری استوار گشته، نه برپایه ی دین و جهان بینی یکسان، و نه بر پایه ی زبان و نژاد یکسان؟ |
||
|
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم
|
|
وَقَضَیْنَا إِلَى بَنِی إِسْرَائِیلَ فِی الْکِتَابِ لَتُفْسِدُنَّ فِی الأَرْضِ مَرَّتَیْنِ وَلَتَعْلُنَّ عُلُوًّا کَبِیرًا ﴿۴﴾ |
|
فَإِذَا جَاء وَعْدُ أُولاهُمَا بَعَثْنَا عَلَیْکُمْ عِبَادًا لَّنَا أُوْلِی بَأْسٍ شَدِیدٍ فَجَاسُواْ خِلاَلَ الدِّیَارِ وَکَانَ وَعْدًا مَّفْعُولًا ﴿۵﴾ |
|
ثُمَّ رَدَدْنَا لَکُمُ الْکَرَّةَ عَلَیْهِمْ وَأَمْدَدْنَاکُم بِأَمْوَالٍ وَبَنِینَ وَجَعَلْنَاکُمْ أَکْثَرَ نَفِیرًا ﴿۶﴾ |
|
إِنْ أَحْسَنتُمْ أَحْسَنتُمْ لِأَنفُسِکُمْ وَإِنْ أَسَأْتُمْ فَلَهَا فَإِذَا جَاء وَعْدُ الآخِرَةِ لِیَسُوؤُواْ وُجُوهَکُمْ وَلِیَدْخُلُواْ الْمَسْجِدَ کَمَا دَخَلُوهُ أَوَّلَ مَرَّةٍ وَلِیُتَبِّرُواْ مَا عَلَوْاْ تَتْبِیرًا ﴿۷﴾ |
|
عَسَى رَبُّکُمْ أَن یَرْحَمَکُمْ وَإِنْ عُدتُّمْ عُدْنَا وَجَعَلْنَا جَهَنَّمَ لِلْکَافِرِینَ حَصِیرًا ﴿۸﴾ |
|
و در کتاب آسمانى[شان] به فرزندان اسرائیل خبر دادیم که قطعا دو بار در زمین فساد خواهید کرد و قطعا به سرکشى بسیار بزرگى برخواهید خاست (۴) |
||
|
پس آنگاه که وعده نخستین آن دو فرا رسد بندگانى از خود را که سخت نیرومندند بر شما مىگماریم تا میان خانه ها[یتان براى قتل و غارت شما] به جستجو درآیند و این تهدید تحقق یافتنى است (۵) |
||
|
پس دوباره شما را بر آنان چیره مىکنیم و شما را با اموال و پسران یارى مىدهیم و نفرات شما را بیشتر مىگردانیم (۶) |
||
|
اگر نیکى کنید به خود نیکى کردهاید و اگر بدى کنید به خود [بد نموده اید] و چون تهدید آخر فرا رسد [بیایند] تا شما را اندوهگین کنند و در معبد[تان] چنانکه بار اول داخل شدند [به زور] درآیند و بر هر چه دست یافتند یکسره [آن را] نابود کنند (۷) |
||
|
امید است که پروردگارتان شما را رحمت کند و اگر [به گناه] بازگردید [ما نیز به کیفر شما] بازمىگردیم و دوزخ را براى کافران زندان قرار دادیم (۸) |
این دو بار فساد و دو بار جنگ پس از آن (که گویا دست کم یک مورد آن در گذشته اتفاق افتاده است) هیچ کدام با آنچه پورپیرار از پوریم برداشت کرده است (یعنی کشتار مردم سراسر خاور میانه به دست یهود) سازگار نیستد.
الف - پوریم نمی تواند حادثه ای غیر از این دو بار که در قرآن آمده است باشد، چون قید "دو بار" فساد در این آیات با این فرض سازگار نیست.
ب - نخستین فساد بنی اسرائیل نمی تواند همان پوریم باشد، چرا که در پوریم مورد قبول پورپیرار، بنی اسرائیل همه ی مردم سراسر خاورمیانه را کشته اند و بعد به سرزمین خود رفته اند در حالی که طبق آیات قرآن، پس از نخستین فساد، قومی نیرومند به بنی اسرائیل حمله کرده و آنان را سرکوب می نمایند.
پ - نخستین بار پس از فساد بنی اسرائیل، خداوند افرادی قدرتمند را بر آنان چیره می فرماید تا آنها را شکست دهند اما پس از آن خداوند به بنی اسرائیل رحم نموده و افراد (پسران) و توانایی مالی آنها را به گونه ای افزایش می هد که از قوم مهاجم بیشتر باشند و بر آنها پیروز شوند. از متن آیات پیداست که این پیروزی بنی اسرائیل بر قوم مهاجم، از رحمت خداوند است نه اینکه خود یک فساد باشد. یعنی این پیروزی پس از شکست نخست، نمی تواند با جنایت گسترده و تخیلی پوریم برابر باشد.
ت - بیشتر شدن نفرات بنی اسرائیل نسبت به قوم مهاجم، خود نشان می دهد که قوم مهاجم نفرات بسیار زیادی نداشته اند و منطقا نمی توانند برابر با تمامی مردم خاورمیانه باشند وگرنه جمعیت بنی اسرائیل باید بیش از همه ی مردم خاورمیانه شده باشد که این منطقی نیست.
ج - پس از دومین فساد، جنگجویانی به بنی اسرائیل حمله می کنند و به مسجد (بیت المقدس؟) داخل می شوند همان گونه که بار اول داخل شدند و همه چیز بنی اسرائیل را نابود می کنند. لِیَدْخُلُواْ الْمَسْجِدَ کَمَا دَخَلُوهُ أَوَّلَ مَرَّةٍ وَلِیُتَبِّرُواْ مَا عَلَوْاْ تَتْبِیرًا. با توجه به اینکه اکنون بنی اسرائیل در غصب سرزمین های اسلامی مرتکب فساد شده اند، امیدواریم که این مورد مربوط به زمان ما باشد تا مسلمانان به اذن خداوند، این قوم سرکش نمک ناشناس را به سزای عملشان برسانند، که به ویژه پس از شکست خفت بار اسرائیل از حزب الله و نابودی ناوها و تانک ها و هلاکت نظامیانش، هیبت این گوساله سامری شکسته است و پیروزی نهایی دور از ذهن نیست. هرچه باشد این مورد نیز هیچ شباهتی به پوریم ندارد بلکه سخن از شکست سخت این قوم ستمکار است.
برخی از واژگان فارسی پرکاربرد در زبان عربی هستند که به سادگی دیرینگی و بزرگی گستره ی زبان فارسی را نشان می دهند، واژگانی که هیچ کس به هیچ روشی نمی تواند مدعی عربی بودن یا فارسی نبودن آنها بشود.
واژه کهربا یکی از آن واژه هاست. این واژه مانند آهن ربا، با نگاه به کاری که انجام می دهد (ربودن کاه) ساخته شده است. در ویکی پدیای عربی نیز ریشه ی فارسی این واژه بررسی شده است و همانجا می توان کاربرد این واژه در زبان عرب را دید که آن را به معنی الکتریسیته گرفته و واژگان بسیاری را با آن ساخته اند.
اکنون بد نیست شاگردان پورپیرار از او بخواهند که با توجه به نوساز بودن زبان فارسی، چگونگی ساخت این واژه و چگونگی نفوذ آن به زبان عرب را با هر روشی که عقل (؟) خودشان قد می دهد کشف کرده و برای خوانندگان توضیح دهند.
الف) آی دزد!
پیش از خواندن این یادداشت، نوشته ی تازه ی پورپیرار را ببینید
نسخه دیگری از همان عکس شیخ فضل الله
او با نمایش عکسی از به دار کشیدن شیخ فضل الله، که گویا عکسی ساختگی است گفته است:
- آیا پورپیرار نخستین کسی است که این عکس را ساختگی می داند؟
در پاسخ به این پرسش؛ تنها به این بسنده می نمایم که نوه ی شیخ فضل الله نوری سالها پیش در کتاب "سّر دار" با آوردن دلایلی گفته بود که این عکس ساختگی است. در نشانی زیر به گوشه هایی از آن کتاب نیز اشاره شده است:
http://www.tebyan.net/politics_social/history/iran/political_history/2010/8/2/132402.html
"... در همین گیر و دار باد هم شدیدتر شد. گرد و غبار و خاک و خل تمام فضا را پر کرده بود، به طوری که عکاسها نتوانستند عکسبرداری کنند. هوا گرم بود، همه خیس عرق، باد و طوفان و گرد و خاک ..."
و در پانوشت آن آمده است:
"... همینجا هم سبوحی که خودش نبوده ولی از دیگران به حد اشباع شنیده است، قضیه باد را نقل می کرد و همچنین می گفت که عکسبرداری غیر ممکن شد و عکسی برداشته نشده است. بهزادی هم که خودش بعداً رسیده همین حرف را اینجا زده که باد می آمد. من از پدرم نشنیدم که «بادگرفته» ولی بارها شنیدم که می گفت «این عکسی که از سر دار مرحوم آقا هست، واقعی نیست، ساختگی است» ضمناً باید متوجه بود که آن وقت ها خیابان های تهران آسفالت نبوده و به محض اینکه بادی برمی خاست فوراً گرد و خاک بلند شده، هوا را تیره و تار میکرد."
- آیا پورپیرار چیزی از این کتاب و نوشته های دیگران می دانسته است؟
پاسخ: پورپیرار که گاهی خود را "محقق" و گاه "مورخ" می نامد و به خود اجازه می دهد که درباره ی جنبش مشروطه چنین سخن بگوید، اگر این نوشته ها را نخوانده است پس پژوهشگر نیست و اگر خوانده است و بی آنکه به روی خود بیاورد آن را دزدیده است، دیگر بدتر.
یک پژوهشگر تاریخ باید در زمینه ی پژوهش خود صداقت و درستکاری نشان دهد، اگر دیگران پیش از او مطلبی را گفته اند باید امانت داری کرده به گفته ی آنان اشاره کند وگرنه چیزی بیش از یک دزد دریده نیست، هرچند از پورپیرار که بارها دست به جعل نیز زده است نمی توان چنین چشمداشتی داشت.
او کمی پایینتر آورده است:
در اینجا استاد زهوار در رفته ی ما با فروتنی و گذشتی بس بزرگ و شایسته ی ستایش، به خوانندگان نگران (!) خود نوید می دهد که قصد ندارد وجود شیخ فضل الله را نفی کند.
باید پرسید چرا استاد نمی خواهند وجود شیخ نامبرده را نفی نمایند؟ مگر همه ی پیشینه ی کاری استاد همین نبوده که با نشان دادن چند نمونه جعل (و چند بار دست زدن به جعل) وجود سلوکیان و اشکانیان و ساسانیان و همه ی دوره های پس از اسلام (سامانی، سلجوقی، غزنوی، مغول، صفوی، افشاریه، زند و حتی نیمی از قاجار) را نفی نمایند؟!
گذشته از این پرسش، باز جای خرسندی است که یک نکته را پس از هزار بار یادآوری یاد گرفته است: اگر آن عکس ساختگی باشد، از ساختگی بودن آن نمی توان برداشت کرد که رویدادهای در پیوند با آن عکس نیز همگی دروغ هستند.
نکته ی دومی که او باید در سالهای آینده یاد بگیرد این است که چنین دستکاری هایی الزاما "جعل کلان" نیست و به یک برنامه ی پیچیده و توطئه هم نیاز ندارد. شاید عکاسی که نتوانسته است از آن رویداد عکس بگیرد، پس از مرگ شیخ از پیکر او عکسی برداشته و با دستکاری به روش خودش آن را در روزنامه ای چاپ کرده باشد. شاید دست های شیخ را به هم بسته بوده اند و کسی با سیاه کردن دستها و افزودن مثلث ها کوشیده است تا آن را پنهان نماید. مانند همین فتوشاپ کاری های امروز که اینجا و آنجا نمونه های فراوان آن را می بینیم، اما با روش های قدیمی همچون قیچی کردن و چسباندن و قلم گرفتن.
در پایان، استاد در این یادداشت یک نکته دیگر را فراموش کرده اند و آن اینکه قرار بود در تخت جمشید "آوار" نداشته باشیم. اما ایشان در پایان همان یادداشت نوشته اند:
استاد باید بدانند که آوار حتی اگر به چشم ایشان اندک باشد؛ باز هم آوار است و با گرد و غبار زمانه فرق دارد. وجود آوار یعنی اثبات وجود دیوار و سقف. امان از پیری، جوانی کجایی که یادت به خیر. روزگاری بود که می توانست پول حزب توده (و چیزهای مهم تر) را بالا بکشد اما امروز ناچار شده نوشته های نوه ی شیخ فضل الله را بالا بکشد.
ب) حکایت خاتون و کنیزک و خر و کدو
تاریخ در سرشت خود یک زنجیر به هم پیوسته است و نه چند حلقه ی جدا از هم.
پیش از این بارها از ترک زبانانی که از یک سو بابک خرمدین و مولوی را ترک می دانند و از سوی دیگر با پورپیرار دمخور شده و یاوه های پورپیرار را اینجا و آنجا پخش می کنند پرسیده بودیم که چگونه این دوگانگی را توجیه می کنند. نمی شود که مولوی ساختگی نباشد و برایش جشن بگیریم و سماع برقصیم و ... اما مثنوی و دیوان شمس هفتصد ساله به زبان فارسی باشد که به تازگی سر هم شده است!
در نخستین یادداشت "برآمدن مردم"، پورپیرار دوباره به نسخه ای از یک تورات ترکی آذری به جا مانده ازسده ی گذشته چسبیده است تا به کمک آن ثابت کند که زبان ترکی نوساز و بی پیشینه تاریخی است. او البته نگفته است که این تورات را با کدام قلم استاندارد! و بر روی چه متریالی نوشته اند اما تنها پشتوانه ی او در این اثبات این است که متن ترکی از واژگان فارسی و عربی بسیاری بهره برده است و او چنین برداشت می کند که زبان ترکی برای این واژه ها هیچ برابری نداشته است! پاسخ این ادعا را (با این راهنمایی که نخستین فرمان فارسی ایلخانان هم ترکیبی از مغولی، ترکی و فارسی بوده است) واگذار می کنم به همان ترک زبانانی که می کوشند تا او را از این گمراهی درآورند هرچند نمی توان چندان امیدوار بود، چرا که او پیشاپیش فرض را اثبات نموده و حکم داده است: "آقای قشقایی... بومی انگاری هر نمایه اقتصادی و سیاسی و فرهنگی در ایران، دورتر از ۳۰۰ سال پیش، موجب نفی قتل عام پوریم خواهد شد" و چون پوریم مانند قرآن از آسمان نازل شده است، نفی آن به هر روشی حرام است!
اما خرده ای بر این چند تن ترک زبان (و نه دیگران) که گویا تازه از خواب بیدار شده اند رواست، که پیامی نهفته هم برای عرب های پیرامون او دارد.
روی سخنم با شماست، آیا شما تا امروز این نکته را در نیافته بودید که پیوند میان قوم های گونان ایرانی (و حتی قوم های بیرون از مرزهای ما) ناگسستنی است و هیچ قومی را جدای از دیگران نمی توان مطالعه و بررسی کرد؟ گمان کردید که پورپیرار می آید و فارس های شوونیست! را برکنار می کند تا حکومتی که حدود هزار سال از آن شما بوده و هنوز نیز کمابیش در دست شماست را به شما برگرداند؟!
تاریخ ایران پس از اسلام، هم با اسلام و هم با تاریخ عرب و تاریخ منطقه و جهان چنان گره خورده است که هر کس بخواهد آن را حذف نماید ناچار خواهد شد تاریخ خلیفه های نخستین، اموی و عباسی، ترکان غزنوی و سلجوقی، تاریخ شیعه، تاریخ مغول، تاریخ عثمانی، تاریخ منطقه و تاریخ غرب و حتی تاریخ قلم را حذف نماید و نخستین نتیجه ی آن حذف یکجای تاریخ اسلام و همه ی دستاوردهای آن و همه ی آن نقشی که اسلام در تمدن بشر داشته و دیگران هم پذیرفته اند خواهد بود. این روی دیگر سکه ی پورپیرار است که پشتیبانی کنندگان ظاهرا اسلام گرای او از درک آن ناتوان بوده اند.
دو نمونه را بررسی می کنیم:
تاریخ تشیع: اگر شیعه دست ساخته ی یهود و بی تاریخ باشد، از آنجا که شیعه در میان قوم های ترک و عرب، در عراق و لبنان و یمن و بحرین و پاکستان و حتی در مدینه حضور تاریخی داشته و دارد، حذف شیعه آنگونه که پورپیرار می کوشد، تاریخ همه ی این سرزمینها و قوم ها، از جمله مدینه و حجاز (عربستان) و از جمله قوم ترک را حذف خواهد کرد، پس هیچ کس نمی تواند تاریخ شیعه را انکار کند مگر آنکه تاریخ مدینه، تاریخ عرب و تاریخ اسلام را رد کرده باشد. از سوی دیگر پذیرش تاریخ شیعه به خودی خود تاریخ ایران و ترکان را نیز اثبات می کند.
تاریخ قلم: اگر قلم آنگونه که پورپیرار می گوید، استاندارد! نبوده و هر برگ کاغذ هم میلیون ها تومان امروزی قیمت داشته و کتاب تا همین یکی دو سده پیش وجود نداشته است و آنچه هست همه ساختگی است، پس همه ی آنچه درباره ی دانشمندان اسلامی گفته اند نیز جعلی است و این به سادگی برابر است با حذف تاریخ و تاثیر اسلام در تمدن بشری! مسلمانان تنها چند نفر چوپان و شترچران در حجاز و مصر بوده اند که هیچ از جهان نمی دانسته اند و جز چند "لت نوشته" قرآن هیچ نداشته اند. حتی آن پاپیروس هایی که پورپیرار دوستشان دارد هم از این جهت ساختگی اند که هیچ کس روی یک برگه کاغذ 50 میلیون تومانی برای همسرش نامه نمی نویسد و رسید چند بز و میش را که به یک میلیون تومان هم نمی رسد روی چنان برگه ی گرانی نمی نویسند. اما اگر کسی آن کتاب پایپروس های پورپیرار را ببیند و بپذیرد که آنها ساختگی نیستند، ناچار باید بپذیرد که اگر رسید بز و میش را نوشته اند و برای همسرشان نامه نوشته اند پس شعر و تاریخ هم می نوشته اند.
درباره ی ترکان نیز با همین وضعیت روبرو هستیم، شما چند تن یا می پذیرید که (برای نمونه) نادرشاه افشار از میان شما برخواسته و چنین کتیبه ای به خط نستعلیق و زبان ترکی و فارسی دارد و تاریخ افشار و صفوی و مغول و غزنوی و سلجوقی و پیوند آنها با دیگر قوم ها را زنجیر وار می پذیرید و یا اینکه آنها را ساختگی می دانید و آنگونه که پورپیرار می گوید می پذیرید که یهودیان! پدران شما را در همین یکی دو قرن گذشته از این سو و آن سو به ایران آورده و زبان ترکی را سرهم بندی کرده و به آنان یاد داده اند. راه دیگری نیست، این پندار را از سرتان بیرون کنید که با التماس به پورپیرار و پذیرش ساختگی بودن فارسی و نوشتن چنان یادداشت هایی، چیزی بیش از آن دلقک بی ارزش که نام خودش را ساسان استخری گذاشته و ناگزیر پدرانش را به تیغ پورپیرار سپرده خواهید شد.
از آنجا که هنوز در میان یادداشت های شما چند تن، رگه های این گمراهی دیده می شود، ناچار باید شما را تنها گذاشت تا یا خودتان را از این گرداب دوگانگی برهانید، یا یکه و یالغوز در پریشان بافی های او غرق شوید.
سرنوشت همه ی کسانی که نهایت کار پورپیرارها را نمی بینند و به دنبال آنها روانه می شوند به این امید ساده لوحانه که شاید سودی به ایشان برساند، از هر قومی که باشند چه ایرانی و چه غیر ایرانی، همان سرنوشت خاتون است که خر را دید و کدو را ندید.
بخشی از گفتگوی پورپیرار با یکی از شاگردانش را می آورم تا نشان دهم که پژوهش تاریخ نه تنها در ایران، که در سراسر گیتی تا چه اندازه ساده و آسان است:
" ... شما اگر فقط بروید دنبال اینی که واقعا شیراز از کی ساخته شده، فقط دنبال همین کار بروید، و به شما ثابت بشود که 230 ، 40 سال پیش تازه، یک آدمی که حالا اسمش را می گذارند کریم خان زند، وسط یک بیابانی که هیچ چیز نبوده یک حصار کشیده یک محوطه کوچکی را، و درون آن حصار شروع کرده به شهرسازی کردن، اگر همین یکی را شما بروید دنبالش و برایتان ثابت بشود که شهر شیراز یک شهر نزدیک است از نظر زمان ساخت، پس نمی تواند 700 سال پیش که اصلا چنین شیرازی نبوده یک شاعری را داشته باشید که بگوید خوشا شیراز و وضع بی مثالش(خنده)، همین برای شما حل شود آن وقت می دانید یک تبعات دارد
آنوقت می گویید که پس، هر کتاب و نوشته ای می گویند دورتر از 350 سال پیش 300 سال پیش 250 سال پیش نوشته شده منتسب می کنند به قرن اول هجری دوم هجری سوم هجری چهارم پنجم ششم هفتم، و در آن کتابها به هر مناسبتی، کلمه شیراز جستجو بشود و پیدا شود آن کتاب جعل است
اگر این کار را شما بکنید خودتان را از شر 90درصد نوشته ها راجع به ایران خلاص کرده اید..."
http://www.xinap.blogfa.com/post-115.aspx
--------------------------------------------------------
اکنون می خواهیم به سفارش استاد، روش تاریخ پژوهی ایشان را گسترش دهیم و از 99 درصد جهان نیز خلاص شویم.
1- اگر شیراز تا 200 سال پیش وجود نداشته، پس حافظ و سعدی و ملاصدرای شیرازی هم تا 200 سال پیش وجود نداشته اند. (تا اینجا که مشکلی نیست و این را خود استاد فرموده اند)
2- اگر تا 200 سال پیش حافظ و سعدی و شیراز به وجود نیامده بوده اند، پس گوته هم ساختگی است، چون گوته پیش از ساخته شدن شیراز و جعل شدن حافظ و سعدی، شعرهای این دو را دیده و به آلمانی ترجمه کرده و حتی شیراز را ستوده است! روشن است که گوته نمی توانسته شعری را که هنوز سروده نشده ترجمه کند و شهری را که هنوز ساخته نشده ستایش کند و چنین نوشته هایی را چاپ نماید.
3- از سوی دیگر، اگر آلمان وجود داشته باشد و کسانی بخواهند کتابی را در آن چاپ کنند و شخصیت ها و شهرهای ناشناخته را آفریده و ستایش کنند، مردم آن کشور در برابر چنین جعل و بازی ای سکوت نخواهند کرد و دست کم یک نفر در یک جا خواهد گفت که این سخنان دروغ است. اگر هیچ کس این را نگفته، پس یا گوته ای وجود نداشته است و یا اصولا آلمان وجود نداشته است.
3- اگر گوته دروغین و ساختگی است، باز هم ثابت می شود که آلمان تا 200 سال پیش وجود نداشته است. چرا که اگر کشوری تاریخ و ادبیات واقعی نداشته باشد و ستارگانش جعلی باشند، پس خود نیز جعلی است.
4- اگر آلمان کمتر از دو قرن سابقه دارد، پس اروپا نیز ناچار کمتر از دو قرن پیشینه دارد، چرا که تاریخ اروپا سراسر با تاریخ آلمان گره خورده است و جدای از آن نمی تواند وجود داشته باشد.
5- اگر اروپا تا دو سده پیش وجود نداشته است، پس همه ی آن داستان هایی که درباره ی گالیله و کپلر و داوینچی و صدها شخصیت دیگر اروپایی و جنگهای اروپا و کشف آمریکا و داستانهای قرون وسطی و رنسانس و پیشرفت علمی گام به گام غرب و ... در سده های پیشین سرهم کرده اند دروغ است.
حقیقت این است که اروپا در حدود یک سده پیش، در حالی که تا اندازه ای به دانش امروزی دست یافته و پیشرفته بوده است، ناگهان به زمین افتاده است. اگر غیر از این باشد، در استدلال هایی زنجیروار باید بپذیریم که شیراز و حافظ و سعدی، قدمتی بیش از 200 سال دارند که این با فرض اثبات شده ی نخستین (!)، تناقض دارد.